على اكبر دهخدا
1092
امثال و حكم ( فارسى )
عدل و عمر دراز همزادند * عاقلان اين چنين خبر دادند شاه كو عدل و داد پيشه كند * پادشاهيش بيخ و ريشه كند سايهء كردگار باشد شاه * شاه عادل نه شاه عادل گاه سايه آن را بود كه دارد تن * تو بر آن نور رنگ سايه مزن نور كلى ز سايه دور بود * سايهء نور نيز نور بود خلق از اين سايه در پناه آيند * مردم از فر او به راه آيند شاه خفته است فتنهء بيدار * چشم دولت ز شاه خفته مدار عدل بايد طلايهء سپهت * تا كند فتح را دليل رهت لشگر از عدل بر نشان وز داد * تا كنندت بفتح و نصرت شاد به تو دادند ملك دست بدست * مده اين ملك را بغافل مست ظلمت از ظلم دان و نور از عدل * اين بدان و مباش دور از عدل . اوحدى . رجوع باسكندر روميرا . . . ، شود . عدل ساعة خير من عبادة ستين سنة . حديث . اقتباس : شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد * قدر يكساعت عمرى كه در او داد كند . عدل يكساعتهات را بقياس * شصت ساله عمل خيرشناس . جامى . عدل سلطان به از فراخى سال . * ( شه چو عادل شود ز قحط منال . . . ) سنائى . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود . عدل عمر . تمثل : بدست اوست همه علم حيدر كرار * بنزد اوست همه عدل عمر خطاب . فرخى . اى به تو آباد عدل عمر خطاب * وى به تو بر پاى علم حيدر كرار . فرخى . با على خيزد هركه از تو بياموزد علم * با عمر خيزد هركه از تو بياموزد داد . فرخى . گيتى از عدل بيارايد تا درگذرد * عدل و انصاف ملك مسعود از عدل عمر . فرخى . اى به مردى و كف راد وليعهد على * وى بانصاف و دل پاك وليعهد عمر . فرخى . امير عالم عادل محمد محمود * كه روزگار به دو بازيافت عدل عمر . فرخى . با دل حيدرى و با خوى عثمان چه عجب * زانكه با دانش بو بكرى و عدل عمرى . فرخى . شاهى است مرا ياور با عدل عمر همدل * بنديش از او گر هش دارى و بصر دارى . فرخى . دورى از جهل همچو علم على * پاكى از جور همچو عدل عمر . سنائى . آنكه مر ملك و ملك را ز نكورائى و داد * دست بنهاد چو در عمر خود از عدل عمر . سنائى .